خرید بک لینک

باران

قلم نرگس

متن های به رنگ بنفش

باران

باران
در یکی از روزهای پاییزی باران آمد، بارانی ک هرگز فکرش رانمیکردیم، بارانی ک میتوانم با صراحت بگویم تمامی رودها،دریاها و یا سدهایی که سال ها قبل پر از آب بودند ولی طی سالهای اخیر به دلیل کمبود آب از شدت خشکی ترک برداشته بودند با این باران پر از آب شدند.
کنار پنجره ی اتاق رفتم، پنجره را باز کردم،بوی نم باران را استشمام کردم، بوی نم خاک هم می آمد،خاکی که بعد از سالهای طولانی خشکی جانی دوباره گرفته بود، آن بوهم استشمام کردم...
سالها بود همچین بویی را استشمام نکرده بودم، به نظرم از ادکلن های گران نرخ  و مصنوعی خوشبوتر بود.
گلدان های شمعدانی کنار حوض را دیدم ک قطره های باران روی گلها میدرخشیدند و خودنمایی میکردند
به حیاط خیره شده بودم ک سرخی خرمالوهای روی درخت توجه من را به خود جلب کرد..!!!
قطره های بارانبه روی شیروانی میخوردند و چک چک‌ صدا  میدادند. صدای باران مانند آهنگی دلنواز به گوش میرسید.
صدای باران زیباترین ترانه خداست.❤️
با دیدن این همه زیبایی ک توصیف کردنی نبود تصمیم گرفتم به حیاط بروم.
بافتی ک مادربزرگ پیرم با دستان لرزانش برایم بافته بود را پوشیدم و به حیاط رفتم.
راه رفتن بر روی برگ های خشک ریخته شده روی زمین برایم لذت بخش بود.! 
زیر درخت چنار رفتم، یک برگ در هوا درحال رقصیدن بود و به زمین افتاد، پیش خودم گفتم این یکی به افتخار من به زمین آمد!!!
یاد یک جمله که معلم کلاس اولمان میگفت افتادم:«باران نم نم میبارد»
هیچوقت این جمله را درک نکردم.از زندگی دود، آلودگی‌ و همهمه مردم شهر را فهمیده بودم،ولی در روز جاری با این بارانی که آمد آن جمله ی زیبای کودکی  را درک کردم...
از زندگی لذت ببرید، به صدای دل انگیز باران گوش بسپارید،بوی باران را استشمام کنید،وقتی که باران نم نم میبارد زیرش قدم بزنیدو از اتفاقات زندگی هرچند کوچک لذت ببرید

برچسب: نویسنده: یوسف یزدانی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 13:35

صفحه بندی