خرید بک لینک
وقتی وسطِ زنگ ادبیات، مدرسه مجازیصدای رعد وبرق وشنیدم و بوی بارون به مشامم خوردخیلی خودکار رفتم سمت دفترم تا توی روزای نارنجی یه متنِ بنفش بنویسم✌️اگه صبح، چشاتو باز کردی و نورِ خورشید از لابه لای پرده، صورتتو روشن کرد☀️بدون ک پاییز نشدهحتی اگه وسطِ آبان بودی.پاییز شدن که به تقویم نیستپاییز یعنی با صدای رعد وبرق از خواب بیدار شی.⚡پاییز یعنی نم نمِ بارون️پاییز یعنی صدای چک چکِ بارون که میخوره به شیروونیپاییز یعنی بوی خاکِ بارون خوردهپاییز یعنی بوی نارنگی و پرتقالپاییز یعنی من و تو و برگای خشکِ زیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف یزدانی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 13:35

قلم نرگس متن های به رنگ بنفش وقتی تو باشی وقتی تو باشی، آرزویی در قلبم نمی ماند.وقتی تو عشقم باشی، زندگی برایم معنی دار می شود. وقتی تو عزیزدلم باشی، تو را در کنج ترین گوشه ی قلبم قایم می کنم تا برایم بمانیتو، پاکی، به رنگ آبی آسمان. پس تو را هیچوقت از زندگی ام پاک نمی کنم. می خواهم با مدادرنگی هایم، تو را خط خطی کنم تا در میان خط هایم زندانی شوی و تا آخر دنیا و آخر همه چیز برایم بمانی. مدادرنگی زردم را برمی دارم و خورشیدی خندان در بالای صفحه ی کتاب زندگی ام که عطر تنت را ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف یزدانی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 13:35

دویست روزِ پیش ویادته؟یک روزِ سردِ زمستونی، که نفس کشیدنمونم مشخص میشد‌؛و توی دستامون "ها" می کردیم تا یه ذره گرم شیم. همون شبی که آسمون قرمز شده بود وخبر از یه برفِ قشنگ ومیداد. آره همون شبی که عشقت تو قلبم جوونه زد. مگه زمستون همه ی درختا لخت نمیشن و برف میشه لباس عروسشون؟مگه زمستون همون فصلی نیست که گل ها میرن استراحت کنن تا بهار جوونه بزنن؟پس عشقت چجوری در قلبِ سردم جوونه زد؟راستشو بخوای خودمم نمیدونم چیشد که اینجوری شد یعنی چقدر خوب شد که اینجوری شداصلا از اول باید همینجوری میشد‌‌‌؛ آره تو ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف یزدانی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 13:35

قلم نرگس متن های به رنگ بنفش ❄️یه شب برفی❄️ ❄️یه شب برفی❄️ستاره ها خوابیده بودن⭐️ وآسمون آبیدیگه آبی نبود...رنگ خون توی رگای تو بود،آره قرمز شده بود❤️برف میومدولی تو نبودیقرارامون سر جاش بود ولی تو نبودی:(نیمکتی که همیشه روی اون می نشستیم بود،اما من تنهایی می رفتم سر قرار و با خودم حرف می زدم ولی یه چیز کم بود،جای خالی اش را هیچ چیز نمی توانست پر کند...جای پای تو روی برف...!بعداز تو برف بازی نمیکردمآدم برفی نمی ساختم☃فقط موقع بیرون رفتن صدای تو پلی میشد تو مغزم ک میگفتی:«نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف یزدانی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 13:35

من همان نرگسِ پر تحرک که لحظه ای سکوت نمی کردم،حالا پر از حرفم ولی سکوت راترجیح می دهم...من همان نرگسِ شجاعی هستم که برای با تو بودن کلی ریسک کردم ولی الان از سایه دیوار هم میترسممن همانی ام که درگذشته آهنگی را که برایم می خواندی ورد زبانم بود،ولی حال،اسم تو را زمزمه می کنم تا شاید صدایم را بشنوی☹️ دیگر برای لمس بلور باران☔️ روی شمع شمعدانی های کنار حوض، باشورواشتیاق بافتی که برای تولدم خریداریی را نمی پوشم و به حیاط نمی روم✨تازها دل نازک شده ام،کسی هم اسم تو را پیدا میکنم، چشمانم تر میشود...ولادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف یزدانی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 13:35

قلم نرگس متن های به رنگ بنفش سربازی سربازییک کلمه ی شش حرفی که درتمام حرف هایش یک دنیا حرف ناگفته وجود دارد. بعدازکلی دوست داشتن ودوست داشته شدن نامه دوری ماامضا شد. امضایی به مدت دوسالدوسال دوری برای اینکه مرد شویکسی نمی داند تو سربازی نرفته هم مرد منیمرد رویاهایم مرد زندگی اممردی که در تمام مدت آرزوی داشتنش را داشتم و حالا تو برای منیتو میروی ومن بادنیایی ازخاطرات زندگی میکنم تو میروی و من میمانم وعکس هایت که لبخندت در عکس هم مرا مست میکندتو میروی ومن تنهاترین میشومتمام ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف یزدانی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 13:35

با اولین نگاه

با اولین نگاه عشق را درونت جستجو کردم. اولین نگاهی که پر از امیدِ به زندگی بود. صدایت سرشار از آرامش بود. آرامشی که ازهرطرف بخوانم ترجمه اش میشود "تو" در آغوشت به هیچ چیز فکرنمی کنم چون آغوشِ تو بن بستِ تمامِ فکروخیالاتِ من است.... لبخندت را دوست دارم که هررزو به من یادآوری میکند زندگی هنوز زیبایی هایش رادارد. خیالم از بابت زمستان راحت است چون تو را دارم تویی که بودنت گرمابخشِ تمامِ روزهای سردِ من است❄️

برچسب: نویسنده: یوسف یزدانی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 13:35

قلم نرگس متن های به رنگ بنفش یک روز صبح، یک روز صبح،با صدای جلز و ولز روغن داغ ماهیتابه از خواب میپری.نور پنجره ی اتاق، تخت بهم ریخته ی مان را  روشن کرده و آواز گنجشکانی که در بالکن خانه مان جمع شده اند، به خوبی به گوش میرسد. صدای خنده ی دختروپسر کوچولومون از آشپزخانه بلند میشود، سرحالت میکند، در همان لحظه خنده ای روی لب هایت مینشینداز تخت پاهایت را آویزان میکنی، میروی به سمت آشپزخانه. همراه با صبح بخیری خواب آلود، بوسه ای نثارهمسرت میکنی که برایتان نیمرو درست میکند و بوی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف یزدانی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 13:35

قلم نرگس متن های به رنگ بنفش باران باراندر یکی از روزهای پاییزی باران آمد، بارانی ک هرگز فکرش رانمیکردیم، بارانی ک میتوانم با صراحت بگویم تمامی رودها،دریاها و یا سدهایی که سال ها قبل پر از آب بودند ولی طی سالهای اخیر به دلیل کمبود آب از شدت خشکی ترک برداشته بودند با این باران پر از آب شدند.کنار پنجره ی اتاق رفتم، پنجره را باز کردم،بوی نم باران را استشمام کردم، بوی نم خاک هم می آمد،خاکی که بعد از سالهای طولانی خشکی جانی دوباره گرفته بود، آن بوهم استشمام کردم...سالها بود همچادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف یزدانی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 13:35

قلم نرگس متن های به رنگ بنفش فیلمِ سال نود و هشت چقدر دوست داشتم نویسنده ی فیلمِ(سال نودوهشت) بودم.و به جای کرونا، عشق را در تیترِ روزنامه ها می نوشتمبه جای ماسک، لبخند برلبانِ مردم دنیا می کاشتم.و چقدر خوب می شد که عشق هم واگیر دار بود وهمه ی ما ناقلِ عشق می شدیم و روزی هزاران نفر در جهان مبتلای به عشق داشتیم.گزارش‌ها بیست وسی پر می شد از عشقولی افسوس که کرونا از اعماق وجودش توانست اندوه را در چهره ی ما جای دهد.همه ی ما در حال تماشا کردنِ فصلِ دومِ این فیلمِ درام هستیمولیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف یزدانی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 13:35

صفحه بندی